منی شاعیر ائتدین. شعر یازماغا
باشلادیم. اؤزومو تانیماغا باشلادیم. منیمله اولمادیغین گونلرده داها چوخ اؤزومو
تانیماغا باشلاییرام. بلکه بیربیریمیزه چوخ آلیشدیغیمیز اوچون فرقینده دییلیک
غورور سارماشیقلارینین اسیری اولدوغوموزون. نه قدر پیسدی! سن یانیمداسان و من سنین
قوخووا داریخیب سن اولمایاندا کؤرنه ییوی قوخولاییرام. سنه سؤیله دییم هر سیرادان
بیر کلمه نین بلکه اوره ییمین ان درینلیییندن چیخدیغینین فرقینده دییلسن. سنین
قوخونو بئله کلمه لندیردیم! بیر شاعیر کیمی اؤنونده اوتوراندا گؤزلریندن باشلاییب
آیاقلارینا قدر سؤزجوک یاغدیریرام. بیر بوت اولمیسان بلکه منه. تاپیندیغیمین
فرقینده دییلم. نه قدر پیس. بیر گون سیندیرماق اولار سنی. آما اوندان داها پیسی
سنین منی سیندیرماغیندیر.
هاوا توتقوندور. اؤزومو چوخ یالنیز حیس
ائدیرم. سنسیزله میشم. جیسمینه می آلیشمیشام روحونا می؟ بیلمیرم اما آلیشمیشام.
سنه داریخمیشام. اؤزومده قادینلیق ضعفی حیس ائدیرم. آما گؤزل بیر حیس دیر. بیر
کیشی یانیمدا اولسون ایستیرم. باشیمی قویوم سینه سی اوسته و گؤز یاشی تؤکوم. او
منیم ساچلاریمی اوخشاسین. بیر کیشی کیمی گؤز یاشلاریمی سیلیب اؤپسون منی. قادینلاشماق
ایستیرم. بیر کیشی، زیتون گؤزلو بیر کیشی...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت توسط سیما دیدار
|
سعید موغانلی منیم عزیز قارداشیم و
آذربایجانیمیزین ادبیات ساحه سینده گئجه گوندوز تانیمادان چالیشانلاردان دیر.
یاشماق سیرا کیتابلاری آذربایجان ادبیات گؤیون ده پاریلدایان اولدوزلاردیلار و
سعیدین چالیشمالاری سایه سینده بو اولدوزلارین هر گون سایی سی آرتماقدا و
ادبیاتچیلاریمیزین یوللارینا ایشیق ساچماقدادیر. بو دیرلی قارداشیم من تبریز
زیندانیندا گؤز آلتیندا اولان زامان و ایندی بیر ایل حبس جزاسی آلدیغیم گونلرده
قلمینی منیم اوچون کاغاذ اوسته گتیرمیش. بئله لیک له سعید قارداشیم دان و سؤزجوک
لرله آزادلیق گؤیونه چاتماق اوچون چیخاناق دوزلدن شاعیرلریمیزدن تشککور ائتمک
ایستیرم و سعیدین منیم اوچون یازدیغی شعرلری بیر دفعه ده اوخویورام...
امروز
روز 26 آذر است. 63 سال پیش در چنین روزی به دنبال اشغال، نسل کشی و استقرار
نیروهای ارتش شاهنشاهی در سراسر آذربایجان صدها هزار جلد کتاب نوشته شده به زبان
تورکی آذربایجانی از کتابخانه ها، دانشگاهها، مدارس، کیف دانش آموزان، دفاتر ادارات
و حتی طاقچه خانه ها توسط رژیم پهلوی جمع آوری شد و در اقدامی به غایت ضد فرهنگی و
ضد مدنی، در میادین اصلی شهرهای تورک نشین برروی هم انباشته شده در آتش حقد و نفرت
پان ایرانیستها سوزانده شد. . آنانی که چند روز قبل سیل خون را در شهرهای آذربایجان
به راه انداخته بودند در 26 آذر ماه به قتل عام فرهنگ آذربایجان پرداختند تا به زعم
خود هیچ نوشته ای و سندی را به زبان تورکی و از زمان حکومت خودمختار و ملی ایالت
آذربایجان، برای نسلهای اینده ملت تورک آذربایجان باقی نگذراند
آری!
امروز روز 26 آذر است. روزی که شقیترین انسانها با ژست ناجیان آذربایجان؟! همه کانونهای
فرهنگی و هنری را ویران کردند، آلات موسیقی را شکستند، مرکز تئاتر و کتابخانه ی مجلس
ملی را به آتش کشیدند.کتاب های
در سی تورکی را سوزاندند و جشن کتاب سوزی برپا کردند. آنها بعد از شکستن مجسمه های
ستار خان و باقر خان، عکس های رضا خان و محمدرضا خان را به جای آن ها گذاشتند.«ایواز طه» در نوشتهای با عنوان "فرقهی
دموكرات آذربايجان و داوری يكجانبه" چه خوب به این مسئله اشاره میکند:
"...واقعيت اين است كه حتي انبوه اسناد مكتوب، در برابر آنچه در 26 آذر 1325 در
ميدان ساعت تبريز روي داد گنگ و نارسا مينمايد.در آن روز دانشآموزان دبستاني به صف كشانده شدند تا كتاب درسي «آناديلی»
(زبان مادري) را "زنده باد شاه" گويان در آتش اندازند.آن جشن كتابسوزان ساعتها و روزها ادامه يافت و كتابهايي
در آن سوختند كه جز ادبيات شفاهي آذربايجان و چند اشعار كودكانه چيزي در آنها يافت
نميشد.شايد هدف از آن آتشسوزي كه اندكي
بعد انبوه كتابهاي غير درسي را نيز در كام خود كشيد، رفع موانع و هموار كردن راه براي
ايجاد فرهنگ عمومي بود كه سنگ زيربناي آن در فرهنگستان اول گذاشته شده بود."
و تعجب آور اینکه، هیچ سازمان سیاسی به این جنایت
عظیم اعتراض نکرد. تنها آذربایجانیان شمالی بودند که با تن و جان خود با احساس این
ظلم مطلق، بشریت مترقی را به دادخواهی فراخواندند. «صمد وورغون» شاعر بزرگ
آذربایجان که در کنگره ی جهانی صلح پاریس شرکت نموده بود با خواندن شعر «یاندیریلان
کیتابلار» (کتابهایی که سوزانده شد) اعتراض آذربایجانیان را به گوش جهانیان
رساند.
من امروز
تصمیم گرفتم تا این شعر را که به زبان تورکی سروده شده است به زبان همانهایی که
این جنایت را در حق فرهنگ آذربایجان کردند برگردانم. چرا که این شعر خطاب به آنان
سروده شده و احساس می کنم این نسلی از آنان که این روزها کلمه حقوق بشر را به
آدامسی در دهان خود تبدیل کرده و همواره از ما آذربایجانیها دلیل سکوتمان در برابر
حوادث اخیر کشور را جویا می شود می تواند جواب سوالش را در این شعر بیابد.
جلاد! آن کتابهایی که پشته پشته می
سوزانی
شهرت هزاران کمال، آرزوی هزاران قلب
است
ما کوچ می کنیم از این دنیا اما آنها
به یادگار می مانند
در هر ورقش نقش بسته احساسات چندین
انسان
شهرت هزاران کمال، آرزوی هزاران قلب
است
آن کتابهایی که می سوزانی شعله می
کشند... خوب نگاه کن!
آن شعله ها زبانه می کشند و نور می
افشانند به ظلمتها
روح نجیب شاعران در حالی که از مزار
بلند می شوند
تشویق می کنند ملت قهرمانی را که
عشقی بزرگ دارد
آن شعله ها زبانه می کشند و نور می
افشانند به ظلمتها
جلاد! به زبان من سروده شده اند
بایاتی ها و قوشماها
بگو آیا آن دل سنگی تو هیچ آنها را
شنیده؟
در هر پرده گرایلی آن قلب هزاران
مادر نهفته
هر شکسته ام فرزند یک آرزوی مقدس است
بگو آیا آن دل سنگی تو هیچ آنها را
شنیده
بگو آیا آن تویی که خوار می نگری به
زبان شعر من؟
شهرت شرق بزرگ است غزلهای فضولی
آیا تو " ترک خر" می نامی
ملت و خلق مرا؟
زیبای آذربایجان است آنکه سود بخشیده
به نوابغ
شهرت شرق بزرگ است غزلهای فضولی
جلاد! حتی اگر آتش شوند و بسوزند،
خاکستر نمی شوند آرزوها
قلب مادر طبیعت بنده نیافریده انسان
را
دنیای هر قلبی سعادتی برای خود آرزو
می کند
با خون نوشته شده است داستان هر آزادی
قلب مادر طبیعت بنده نیافریده انسان
را
از ازل دشمنم است تاریکی کثیف
هر خاکی عشق خود را دارد و هر ملتی
نام خود را
با کائنات عوض نمی کنم شهرتم را حتی
برای یک آن
منم فرزند سرزمین آتشها با پیراهنی
از آفتاب
هر خاکی عشق خود را دارد و هر ملتی
نام خود را
چیستند آن چوبه های دار، بگو کیستند
آنها که آویخته شده اند
آیا به نظرت بازیچه می آید صدای حق
وطنم
دست نگه دار! دست نگه دار! بیدار است
در هر قلبی یک شیر
گلوی تو را خواهد فشرد پنجه توانای
او
آیا به نظرت بازیچه می آید صدای حق
وطنم
جلاد! بگو آیا تو نسل کشی می کنی
فدائیان را؟
خون صاف ملتم است آن خونی که همچون
گرگ سر می کشی
زمان دارد می آید... من می شنوم صدای
پایش را
روح قیام شهدا یقه ات را خواهد گرفت
خون صاف ملتم است آن خونی که همچون
گرگ سر می کشی
ورق بزن تاریخها را و کمی شرم کن در
برابر من
آیا آن مادر من تومروس نبود که سر از
تن کیخسرو جدا کرد؟
تاج گل کوراوغلو و ستارخان است بر سر
من
نسلهای من سنگ روی سنگت بند نخواهند
کرد
آیا آن مادر من تومروس نبود که سر از
تن کیخسرو جدا کرد؟
بران اسبت را، بتاز چهار نعل! میدان
از آن توست... اما
من می بینم فصل بهاری را که سرخ
پوشان دارد می آید
آفتاب شرق بزرگ است این خاکی که من
در آن زاده شده ام
من پروردم نسل انقلابهای سرخ بیرق را
من می بینم فصل بهاری را که سرخ
پوشان دارد می آید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط سیما دیدار
|